<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778</id><updated>2011-11-24T06:41:40.369-08:00</updated><title type='text'>بعد از بیست و سه</title><subtitle type='html'>متون شما، چه ارسالی به بدوبیا و چه دزدی از این ور و آن ور</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>24</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-5325084378006040633</id><published>2007-03-18T01:34:00.000-07:00</published><updated>2007-03-18T01:37:10.018-07:00</updated><title type='text'>بهاریه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهاردیگری درراه است، بهاری که خندان لب و گشاده دست برزمین این گوی تنهاوغلتان وسرگردان ویگانه تکیه گاهمان باهزاران هدیه ی رنگارنگ وگرانقدربه روی مافرزندان قدرناشناس آدم، آغوش مهرمیگشاید شایدآدمی رافرصت دیگری باشد، تادست ازتخریب زمین برداردوبه جای بریدن گلوی همنوع خویش به تیغ تیزجهل، دمی هم به پرده گیری ازاسرارعشق ومستی بنشیند.آدمی هنوزاینجا وآنجا وهرجادرسراشیب دره ی هولناک سرکوب آزادی بیان روبه سقوط دارد.درکارآزاروشکنجه ی همنوع وساخت وساز زندانهای عجیب وغریب که عقل شیطان هم به آن قد نمیده دراه ابراستادی طی میکند.درسالهای رکود و گندیدگی وتعفن فرهنگی وابتذال، کشتی جریان نوآوری هاوکشف راههای مسالمت آمیز وصلح جویانه به گِل نشسته.نسلها خروارخروار می آیندومیروند.ازعشق ها کهنه نامه ای پر از آه و افسوس و از جنگ‌ها شمشیرهای خون چکان و از گلزار فکر بشرتنها دفتری گرد گرفته وموش جویده باقی ماندست.ما ازآسمان پر رمز و راز و زمین وخورشید تابناک روی برگرفته ایم ودرمکتب شریرترین شیاطین، شیطنت می آموزیم ودرتورِعنکبوتی دام جهل وخرافه دست وپا میزنیم.شگفتا که بشرآنگونه که بدنی که به تازیانه عادت کنددیگردردرااحساس نمیکندبه آبرو وشرف ازدست رفته ی خود عادت کرده است.علف جائی میرویدکه گوسفندنیست وگوسفندان جائی کاغذ میجوندکه علف نمیروید.دیری است که ازخنده ی تمسخر هرزگان حکیمان دانا ترک یارودیارکرده اند.مردم فریبان به مسند خدایان تکیه دارندورجم وحدشریعت را راه رستگاری آدمی میپندارند.عشق را به تازیانه فرو میکوبند وعاشق راسحرگاهان زیربوته ی پیر پرگل نسترنی بابی حیائی رگ میزنند.رقص، لرزش چندش آورکریه اجساد ِدرهم کوبیده ای است که ازجرثقیل آونک می شوند.بهاردرراه است اگرازکردوکارخویش پشیمانیم، اگردانسته ایم که به خودوزمین خیانت کرده ایم.هنوزمجال هست.بیائید پیش ازآن سقوط هولناک همیشگی برای پیوندیافتن با یکدیگربرای تلقین حس اعتمادواطمینان به هم برای تبادل افکار وچاره جوئی به هم فرصت دهیم.گردهم بیائیم ودوراز هیا هو بانگ حیوانی وعربده کشی جهال باهم به سخن درآئیم واغلب مکث هائی به گفت ِخویش دهیم تا مجال فکرکردن به دست آید.شمشیر فرونهیم وتدبیر پیشه کنیم وگرنه زین پس عشق وآبادی زمین را درخاطره ی پرازبغض وگریه ی رویا هامان درکویری سوخته جستجو خواهیم کرد. باخبرباشیم !بهاردرراه است!!!.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#33cc00;"&gt;ابوغریب بخارائی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-5325084378006040633?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/5325084378006040633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=5325084378006040633&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/5325084378006040633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/5325084378006040633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='بهاریه'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-116215109871754198</id><published>2006-10-29T11:38:00.000-08:00</published><updated>2006-10-29T11:48:43.086-08:00</updated><title type='text'>حسنک کجایی؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گاو ما ما می كرد. گوسفند بع بع می كرد. سگ واق واق می كرد. و همه با هم فرياد می زدند:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; حسنك كجايی؟&lt;br /&gt;شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت های زيادی است كه به خانه نمی ‎آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هرروز صبح به جای غذا دادن به حيوانات جلوی آينه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهای خود گلت می زند. ديروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصميم بزرگی گرفته است. كبری تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس هميشه جلوی كامپيوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زياد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه‌ی ديگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. برای مراسم دفن او كبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روی ريل ريزش كرده بود. ريزعلی ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ريزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ريزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ريزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله‌ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس ِ بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#33cc00;"&gt;متن توسط علی برایمان ارسال شده بود. گم شده بود که امشب آنرا یافتیم و چسباندیمش اینجا. حالا خودش نمی دانیم کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-116215109871754198?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/116215109871754198/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=116215109871754198&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116215109871754198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116215109871754198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/10/blog-post_29.html' title='حسنک کجایی؟'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-116137623285883281</id><published>2006-10-20T13:18:00.000-07:00</published><updated>2006-10-20T13:30:32.883-07:00</updated><title type='text'>مانیفست ِ فمینیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما به یک سند سری که همانا مانیفست فمینیسم است دست یافته‌ایم. یک بار دیگر هم در این وبلاق گفتیم که ما از این کلمه مانیفست خیلی خوشمان می‌آید ولی قدرتی خدا تا دلتان بخاهد از این فمینیسم بدمان می‌آید. بهرحال، این مانیفست توسط یکی از خانندگان وبلاق به دست ما رسیده است که برای آگاهی همه به زیور طبق برقی آراسته شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;1- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به این دلیل که هیچ‌گاه از آن استفاده نمی‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چون آدم‌های بی خیال فقط می‌خندند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم‌ها انجام می پذیرد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زیرا هنگامی‌که زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می‌رسد، مردها همان‌جا قرار دارند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خانم، چرا که آقا راه را گم می کند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;5- شباهت آقایون با آگهی‌های بازرگانی چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شما نمی‌توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;هر موقع خانمی را در بیکینی می‌بینند شکم هایشان را تو می‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با استعداد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نرخ اوراق بهادار رشد می کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;9- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوی جدید در چیست؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;10- دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;الف- فکری ندارند. ب- کاری ندارند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;توریست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;12- اگر مردها هم باردار می شدند آنوقت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;13- مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;او بعدا آنرا برنز رنگ کرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;14- یک وضعیت غیر قابل كنترل چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک مرد در یک اتاق.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;3 نفر، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;16- مردها لباس‌هایشان را چگونه دسته بندی می‌کنند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;''کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن".&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;17- تنها یک مرد می‌تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد ویک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی آن نصب کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می‌گذرد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ملافه را روی سرشان می‌کشند و می‌گویند: ''تو خیلی نازی عزیزم".&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به قرار گذاشتن با بچه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;20- شما به مردی که همه چیز دارد چه می‌دهید؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زنی که به او نشان دهد چگونه می‌تواند از آنها استفاده کند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;21- چرا عنکبوت‌های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می‌کشند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به این خاطر که می‌خواهند قبل از شروع خروپف جلوی آنرا بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در سیرک كسی صحبت نمی کند.&lt;br /&gt;25&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;- چرا مردها به دنبال خانم‌هایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می‌کنید؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;او را مبادله می‌کنیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;27- چرا آقایون مجرد جذب خانم‌های باهوش می‌شوند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر دو خیلی سخت به کار می‌افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می‌کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی‌توانند به درستی کار کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;29- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چیزهایی که مردان در مورد زنان می‌دانند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;30- مردها این مانیفست را در چند دقیقه می‌خوانند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مردها اصلا خواندن نمی‌دانند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-116137623285883281?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/116137623285883281/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=116137623285883281&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116137623285883281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116137623285883281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/10/blog-post_20.html' title='مانیفست ِ فمینیسم'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-116040167293017492</id><published>2006-10-09T06:45:00.000-07:00</published><updated>2006-10-09T06:53:58.736-07:00</updated><title type='text'>اندر باب کامنت و کامنت گذاری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای اولین بار وجود "مخاطب" را ازمادرم یاد گرفتم که وقتی کاسه یا بشقابی (البت ازجنس چینی) می‌خرید با تلنگر به آن میزد. وقتی ازاومی‌پرسیدم: " چرااین کاررامیکنی؟" می‌گفت: "به تومی‌گوید که سالم است یا شکسته" ومن درتعجب که مگر کاسه و بشقاب هم حرف میزنند؟ سال‌ها گذشت که با تجربه آموختم که بله حتی اجسام بی جانی مثل کاسه بشقاب هم ازخود واکنش نشان می‌دهند. آیا ازاین قضیه‌ی ساده نمی‌توان نتیجه گرفت که شان آدم‌‌هائی که با پدیده‌ای روبرومیشوند و کر و کور و لال باقی می‌مانند ازکاسه بشقاب هم کمتر است؟ داستان گِله‌ی غم انگیز صادق هدایت را بیاد می‌آورم که با اندوه گفته بود: "هرچه می‌نویسم یا نمی‌خوانند که به درک! یامی‌خوانند ونمی‌فهمند که آنهم به درک! ولی آنها هم که می‌خوانند خفقان میگیرند!" آدمی برکه‌ی کوچکی است که براساس صیانت ذات برای اینکه نخشکد می‌کوشد از باریکترین راه‌ها و بیراهه‌ها خود را به دریای لایزال مردم برساند. لازم نیست ازثروت بیکرانی برخوردار بود تا اینکه نسبت به هم بی تفاوت نباشیم وهمدیگررا ببینیم ونسبت به نیک وبد یکدیگرازخود واکنش نشان دهیم. شکوه و جلال دریا هم از دست دردست هم گذاشتن همین خُردک چشمه‌ها و رودها و برکه‌ها حاصل میشود. که اگر به هم نپیوندند جای دریا را کویرسوزانی خواهد گرفت که بی شباهت به جهنم نیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;ابوغریب بخارایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-116040167293017492?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/116040167293017492/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=116040167293017492&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116040167293017492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/116040167293017492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='اندر باب کامنت و کامنت گذاری'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-115677644198122087</id><published>2006-08-28T07:39:00.000-07:00</published><updated>2006-08-28T07:58:27.710-07:00</updated><title type='text'>جهنم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;آنچه که درزیر میخوانید جواب یک سوال واقعی است که در امتحان میان ترم ِشیمی یکی از دانشگاه های واشینگتن به دانشجویان داده شده است. جواب یکی از دانشجویان به قدری جالب بود که" استاد"از طریق اینترنت آنرا جهت آگاهی به اطلاع همگان رساند. وبه همین خاطر است که ما نیز میتوانیم از جواب هوشمندانه ی او لذت ببریم. فراموش نشود که این دانشجو تنها دانشجوئی بود که به او نمره ی بیست داده شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;سوال: به نظر شما جهنم یک سیستم گرما ده است یا یک سیستم گرما گیر؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اکثر دانشجویان جوابها ی خود را براسا س باورهای خود ازقانون"بویل"نوشتند. (براساس این قانون گاز هنگام انبساط سرد وهنگام انقباض گرم میشود.)&lt;br /&gt;دانشجوی مورد نظر به سوال به شکل زیر پاسخ داد:&lt;br /&gt;اول از همه باید تغییرات جرم جهنم را نسبت به زمان حساب کرده وبرای این منظورباید میزان ارواحی را که به جهنم وارد وخارج میشوند بدانیم. به باور من براساس یک پیش فرض مسلم، روحی که وارد جهنم بشود هرگز از آن خارج نمیگردد. برای محاسبه ی تعداد ارواحی که وارد جهنم میشوند بهتر است نگاهی به ادیان گوناگونی که امروزه درجهان وجود دارند بیندازیم . بیشتراین ادیان معتقدند که اگرهرکس جزء پیروان خاص آنها نباشد به جهنم خواهند رفت. واز آنجائیکه بیشتر از یک دین وجود دارد -وازطرفی دریک زمان هر فرد نمیتواند به بیش از یک دین اعتقادداشته باشد- میتوان نتیجه گرفت که همه ارواح به جهنم خواهند رفت. از آنجا که آمارمرگ ومیر نسبت به زمان به گونه ای" نمائی" افزایش می یابد میتوان انتظارداشت که تعداد ارواح موجود در جهنم نیز ازاین روند پیروی میکنند. حال اگرمیزان تغییر حجم در جهنم را در نظربگیریم براساس قانون بویل برای ثابت ماندن درجه حرارت وفشاردر جهنم، حجم جهنم متناسب با حجم ارواحی که به آن وارد میشود باید انبساط حاصل کند. بر این اساس میتوان دوحالت زیر را در نظر گرفت:&lt;br /&gt;1) اگرسرعت انبساط جهنم ازمیزان ارواحی که به آن وارد میشود کند تر باشد دما وفشارش آنقدر افزایش خواهد یافت که دیگر چیزی از جهنم باقی نخواهد ماند.&lt;br /&gt;2) اگرسرعت انبساط جهنم ازمیزان ارواحی که به آن وارد میشود بیشتر باشد دما وفشا رش آنقدرکاهش خواهد یافت که جهنم در اثر برودت منجمد خواهد شد.&lt;br /&gt;کدامیک از دو حالت بالا میتواند درست باشد؟&lt;br /&gt;اگرما فرضیه ای را که "ترزا"در خلال سالی که دانشجوی سال اول بودیم –به من ارائه کرد- مبنی بر اینکه:"قبل ازخوابیدن من با تو یک روز سرد در جهنم خواهد بود" بپذیریم -واین حقیقت رابه حساب بیاوریم که من شب گذشته پیش او خوابیدم –پس حالت دوم باید درست باشد بنابراین اطمینان دارم که جهنم "گرما ده " است وبرای همیشه یخ زده است. نتیجه این فرضیه آن است که از آنجا که جهنم منجمد شده دیگر نمیتواند پذیرای ارواح باشد –تنها بهشت باقی میماند که از طریق آن میتوان وجود الوهیتی را ثابت کرد که توضیح دهد: "چرا شب گذشته ترزا فریاد نزد: "اوه خدای من"!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-115677644198122087?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/115677644198122087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=115677644198122087&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115677644198122087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115677644198122087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/08/blog-post_28.html' title='جهنم'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-115557030211335888</id><published>2006-08-14T08:31:00.000-07:00</published><updated>2006-08-14T09:01:57.880-07:00</updated><title type='text'>دو فنجان قهوه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;متن یک نامه برقی از یک دوست:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء را روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه ی بزرگ ِ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.&lt;br /&gt;بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.&lt;br /&gt;سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.&lt;br /&gt;بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".&lt;br /&gt;بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها را پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.&lt;br /&gt;در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.&lt;br /&gt;سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "&lt;br /&gt;پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها را در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی را برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.&lt;br /&gt;همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.&lt;br /&gt;اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت را مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند. "&lt;br /&gt;یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟&lt;br /&gt;پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، ولی همیشه،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffffff;"&gt;&lt;strong&gt;در اون، جایی برای دو فنجان قهوه، برای صرف با یک دوست، هست!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-115557030211335888?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/115557030211335888/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=115557030211335888&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115557030211335888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115557030211335888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/08/blog-post_14.html' title='دو فنجان قهوه'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-115418881502951935</id><published>2006-07-29T08:48:00.000-07:00</published><updated>2006-07-29T09:00:15.046-07:00</updated><title type='text'>كشف های مردان و زنان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33cc00;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كشف های مردان و زنان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.&lt;br /&gt;زن مکالمه را کشف کرد و شایعه اختراع شد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد قمار را کشف کرد و کارت‌های بازی را اختراع کرد.&lt;br /&gt;زن کارت‌های بازی را کشف کرد و جادوگری اختراع شد!&lt;br /&gt;مرد کشاورزی را کشف کرد و غذا اختراع شد.&lt;br /&gt;زن غذا را کشف کرد و رژیم غذایی را اختراع کرد!&lt;br /&gt;مرد دوستی را کشف کرد و عشق اختراع شد.&lt;br /&gt;زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!&lt;br /&gt;مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.&lt;br /&gt;زن پول را کشف کرد و « خرید کردن » اختراع شد!&lt;br /&gt;از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را کشف و اختراع کرد.&lt;br /&gt;ولی زن همچنان مشغول خرید بود!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;* این که نوشتیم متن ِ ایمیلی ِ بود ارسالی از شیرین که همین امروز به ما رسید و ما هم گرم گرم چسباندیمش این تو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-115418881502951935?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/115418881502951935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=115418881502951935&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115418881502951935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115418881502951935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='كشف های مردان و زنان'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-115031676196191039</id><published>2006-06-14T13:21:00.000-07:00</published><updated>2006-06-14T13:26:01.980-07:00</updated><title type='text'>دوالپا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوالپا در افسانه های ایرانی موجود به ظاهر بدبخت وذلیل وزبونی است که به راه مردمان نشیند ونوحه وگریه آنچنان سر دهد که دل سنگ به ناتوانی او رحم آورد. چون گذرنده ای براو بگذرد واز او سبب اندوه بپرسد گوید : "بیمارم وکسی نیست مرا به خانه‌ام که در این نزدیکی است برساند." وعابرچون گوید: "بیا تورا کمک کنم." دوالپا بر گرده‌ی عابر بنشیند و پا های تسمه مانند چهل متری خود راکه زیر بدن پنهان کرده بود گشوده گرداگرد بدن عابر چنان بپیچد واستوار کند که عابر را تا پایان عمر از دست او خلاصی نباشد.&lt;br /&gt;ازین رو دوالپا در زبان فارسی مصداق آدمهای سمجی است که به هر دلیل به حق یا ناحق به جائی می چسبند وبدون توجه به تاریخ مصرف خود آنجا را رها نمی‌کنند.&lt;br /&gt;ازاین موجود افسانه ای نخستین بار در کتابهای وامق وعذرا وعجایب المخلوقات سخن به میان آمده و از آنجا به کتابهائی نظیرسلیم جواهری و وغ‌وغ ساهاب داستان‌سرای نامدار ایران صادق هدایت راه یافته است.&lt;br /&gt;امروزه حسنی مبارک رئیس جمهور مادام العمرمصر در عرصه ی سیاست و کسی که عرصه ی ورزش فوتبال ما را مُلک طلق خود میداند وهمه‌ی کسانی نظیر آنها مصداق بارز این موجود قابل تامل وچندش آور افسانه ای هستند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-115031676196191039?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/115031676196191039/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=115031676196191039&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115031676196191039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115031676196191039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html' title='دوالپا'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-115006462006763024</id><published>2006-06-11T15:17:00.000-07:00</published><updated>2006-06-11T15:29:10.116-07:00</updated><title type='text'>سه خردمند</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;".....قصه‌ی ماندگار وتکراری ِسرنوشت ِمحتوم ِ سه خردمند به روزگارِ سیاه و پراز تباهی ِ حکومت جهل وجنون و فساد ِ جباران ِ کوتاه قد ِ تهی مغز.&lt;br /&gt;_یکی را که ناسازگار وآشتی ناپذیر بود وشعر میگفت وقصه میساخت در رسوائی کوتوله‌های نوکیسه ی تازه به دوران رسیده‌ی جاهل، رگ زدند به صبحگاهی زیر بوته‌ی پیر پر گل نسترنی.&lt;br /&gt;_دومی با چشمان خون بارودل پر درد واندوه سر به بیابان ِغربت ِگمنامی وآوارگی نهاد وگم شد همچون خاطره ی از یاد رفته ی ترانه ای زیر برف سنگین ودیر پای فراموشی.&lt;br /&gt;_سومی قبای ِ سرخ وکلاه ِ سبز وشلوار ِسیاه و پوزار ِنقره ای دلقکان پوشید وکمر بند زرد بست به خدمت حکام جور، به سالهای سیاه ِننگ وبد نامی.&lt;br /&gt;تردیدی نیست که برقله‌های شامخ سلسله جبال ادبیات کشور عزیز ما ایران شعرای بلند پایه ای ایستاده اند. ولی از این میان هنرمندانی که هم حکیم اند وهم شاعر، نظیر حکیم ناصر خسرو قبادیانی، حکیم سنائی غزنوی، حکیم ابوالقاسم فردوسی و.. اگر چه تعدادشان از شماره‌ی انگشتان یک دست تجاوز نمیکند ولی هر یک چون خورشید تابناکی از سر کشیده ترین قله های این سلسله جبال میدرخشند وسهم به سزائی از اظهارات بشری را به خود اختصاص میدهند. باشد تا در صبحدم فردائی که بشر دست از جنگ وبرادر کشی برمیدارد، شمشیر فرو میگذارد وتدبیر پیشه میکند، بیش از پیش خود را وامدار این بزرگواران بیابد. اگر از داستان غم انگیز قدرناشناسی حکام جور در پایان کار فردوسی بگذریم، شاید تامل در داستان واقعی آوارگی های حکیم ناصر خسرو وافسانه‌ی وی وکفش‌گر، آنچنان مارا دمی به درنگ وادارد تا از پس اندوه ودردی که به دلمان چنگ میزند بیاموزیم آنگونه که شایسته است به هنرمندان وفیلسوفان ودانشمندان واهل خرد واندیشه احترام بگذاریم.&lt;br /&gt;_حکیم تنومند، بلند بالا، خوش سیما وسخت کوش دوران، ناصر خسرو قبادیانی با گیسوان بلند وریش انبوه، تازه از سفر هفت ساله با کولباری از تمام دانستنی‌های زمان برگشته، به این امید که در پرتو دانش عمیق خویش راه درست زیستن را به ره گم کردگان بیاموزد، سرکردگان اجامر واوباش که نان خویش از تنورجهل جاهلان میگیرند آنچنان عرصه را به او تنگ میکنند که از پی سوزانیدن کاشانه‌اش به سختی از سنگسار وقتل میگریزد وبقیه‌ی عمر را در اختفا وگمنامی سپری میکند.&lt;br /&gt;گویند حکیم ناصر خسرو قبادیانی در ایام گریز واختفا، آنچه را به پا داشته پاره می یابد، واز پی رفع نقص به دکه ی پاره دوزی میرود، کفش‌گر پوزار از وی میستاند، چیزی نمی‌گذرد که صدای هیاهوئی از دور شنیده میشود،کفشگر کار را نیمه تمام میگذارد ومی رود وهنگامیکه برمیگردد، حکیم او را در حالی میبیند که دستانش خونی است و تکه ای گوشت در نوک سوفار کفش‌گری وی قرار دارد، با تعحب علت را می پرسد، کفش‌گر میگوید، آنجا مردی را مثله میکردند که اشعار ناصر خسرو خوانده بود، رفتم تا از پاداش اخروی بی نصیب نمانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا اگرنام آن دو تن دیگر را گفتید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-115006462006763024?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/115006462006763024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=115006462006763024&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115006462006763024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/115006462006763024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='سه خردمند'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114846096113770469</id><published>2006-05-24T01:50:00.000-07:00</published><updated>2006-05-24T08:15:18.790-07:00</updated><title type='text'>دوم خرداد و حسرت ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستش را بخواهی دلم برای دوم خرداد تنگ شده است. روزهای خوب خاتمی. روزهایی که می شد به تصویر مردی که تمام وجودش راستی و درستی بود نگاه کنی و دلت بخواهد بگوئی که دوستش داری. دلم برای آن شبی که مصاحبه خاتمی و کریستین امانپور پخش می شد و من احساس می کردم رئیس جمهور کشورم یک مرد متمدن و اهل خرد است، تنگ شده است. دلم برای روزهای امید و احترام تنگ شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز چیزی در پس ذهن من است که دوستش می دارم، در پس ذهن من مردی با لباسی به رنگ شیری و تصویری به روشنی خنده و چشمانی پر از مهربانی زنده است که هر روز که می گذرد به روزهای زیستن در روزگار او بیشتر و بیشتر فخر می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاید بگویی مگر خاتمی چه کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاسخ ات را به امروز واگذار می کنم، خاتمی تمام آن چیزی بود که امروز نیست، احترام، مهربانی، دوستی، آزادی، و حس خوب بودن... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;&lt;strong&gt;ابراهیم نبوی - روزآنلاین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114846096113770469?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114846096113770469/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114846096113770469&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114846096113770469'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114846096113770469'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/05/blog-post_24.html' title='دوم خرداد و حسرت ها'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114831405040667454</id><published>2006-05-22T08:58:00.000-07:00</published><updated>2006-05-22T09:14:53.893-07:00</updated><title type='text'>زبان  ِ بیان یا جادوی ِ کلام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;قفس گرسنگی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دانته در یکی ازشاه سرودهای دوزخ از زبان یکی ازمحکومین که به دلیل دیگری باید درد جان شکاری را تحمل کند داستان غم انگیزی را بیان میکند که در جریان آن به دستوراسقف نابکاری مرد محکوم در حیات زمینیش همراه با چهار تن ازفرزندانش در حصاری محبوس میشوند .اسقف همه ی روزنه ها را به گونه ای مسدود میکند که زندانیان از گرسنگی بمیرند!&lt;br /&gt;در شرح ماجرا محکوم شاهد مرگ غم انگیزعزیزان خویش است ولی در فضای سحر آمیز داستان جملاتی مثل"سپس گرسنگی از رنج قوی تر شد"،از قرن سیزدهم به این سو معلوم نمیکند که آیا محکوم برای گریز از گرسنگی مردارکودکان خود را خورده است یانه؟ این هنر دانته است که در حجم روشن عدم قطعیت- شعورنجیب شک را به تعصب حماقت بار یقین که در دنیا جرثومه ی همه ی خشونت هاست نمیفروشد !&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;فرزند کشی!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بدون شک تراژدی -رستم وسهراب-یا -آئین فرزند کشی ِما ایرانیان تا دنیا دنیاست چون نگین درخشانی بر تارک تاج اظهارات بشری خواهد درخشید! دراین غم نامه نیزباور قطعی ِاینکه "پدر پسر را نمیشناخته!"اگرغیر ممکن نباشد بسیار دشوار است. ایجاد چنین هنری است که فردوسی را درصدر صف بزرگان حکمت وهنر مینشاند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;پدر کشی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اینجا یونان نیست که ادیپ نگون بخت نادانسته پدر بکشد وبا مادر هم بستر شود! و در آن وادی آئین زشت تر از فرزند کشی یعنی پدر کشی را بنیان نهد! در آن وادی پدر کش نادانسته دست به خون پدر میشوید وچون پرده ی جهل فرو می افتد چشمان خویش به چنگال تیز وبیرحم پشیمانی برمیکند! اینجا ایران است! پدر باشی آنهم رستم وجهان پهلوان ویال وکوپالِِ ِ خویش بر فرزند ببینی واو را نشناسی ؟ آنهمه فرصت یابی وندانی؟ پدر وارفرزند بفریبی ! وبر سینه اش نشسته جگر گاهش بدری! تازه چشم خویش بر نکنده به راه خود بروی؟ تو رستمی وپدری ایرانی ! تو اگر هزارن نام نیک برده باشی آمده ای که در سرزمین من فرزند کشی را بنیان نهی!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114831405040667454?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114831405040667454/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114831405040667454&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114831405040667454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114831405040667454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/05/blog-post_22.html' title='زبان  ِ بیان یا جادوی ِ کلام'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114755267346150983</id><published>2006-05-13T13:32:00.000-07:00</published><updated>2006-05-13T13:47:08.756-07:00</updated><title type='text'>خاموشی يک کارگزار در ياد ماندنی فرهنگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سرگذشت کارگزاران فرهنگی آن است که راه را برای ديگران هموار می کنند و خود در حاشيه می مانند. نسل جوان ما نمی تواند سن شهباز را بياد داشته باشد. اما بروزگاری که تعداد مترجمان آثار بزرگ جهان در کشور ما به شمار انگشتان دست هم نبود ترجمه ی او از کتاب «بر باد رفته» آغاز آشنائی نسل ما با ادبيات آمريکا ئی بود. همچنين او بود که دريچه ای فراخ را بر ادبيات نوی غرب بر نسل پيش از من و نسل من گشود. ت. اس. اليوت، شاعر بزرگ امريکائی ـ انگليسی، از طريق او بود که توانست بيشترين تأثیر را بر نسل شاعران نيمائی بگذارد و شاعرانی همچون محمد علی سپانلو را، در آن سرآغاز جوانی، مديون خود کند. شهباز هميشه مثل هوا جاری و حاضر بود و مثل هوا حس نمی شد. خود را ـ با همه ی هيبت و زيبائی منظر و شيکپوشی که داشت ـ بر کسی تحميل نمی کرد، بی آنکه به آئين درويشی اعتقادی داشته باشد. آدم امروز خودش بود و تا جان داشت کوشيد محملی باشد برای طرح فکرهای خردمندانه و گزارش های صادقانه و بحث های روشنگرانه. و به همان سادگی که آمده بود هم از ميان ما رفت. آخرين بار که ديدمش چهار سال پيش در عروسی پسرم بود. من از دنور به لوس آنجلس پرواز کرده بود و امور مربوط به عقد را خانواده عروس انجام داده بودند. من از مراسم عقد چندان راضی نيستم. فکر می کنم چه خوب است که ما ايرانی ها معنای کلمات عربی صيغه عقد را نمی دانيم تا از خجالت آب شويم. در آن مجلس هم خود را برای يک دل آشوبه تازه آماده کرده و منتظر «عاقد» نشسته بودم. تا اينکه خبر آوردند که «آقا» آمده است. از در که وارد شد باورم نمی شد؛ حسن شهباز قديمی بود، با آن کت و شلوار سفيد تابستانی که چرک و پليدی جرأت نزديک شدن به آن را نداشت. سلام و ماچ و بوسه ای کرديم. گفت اسم داماد را که ديدم فهميدم که امروز تو را اينجا خواهم ديد. گفت ديدم مردم اين سوی آبها دلشان می خواهد ازدواجشان طعم و مزه ايرانی داشته باشد. من هم اين مهم را پذيرفتم. صدايش کردند. رفت و کشيده قامت کنار سفره عقد ايستاد و آغاز کرد: از معنای ازدواج در ميان ايرانيان گفت، از آداب زيبا و پرمعنای آن، عروس و دامادرا نصيحت کرد، شعر خواند، حکايت گفت و ديدم که تا آن زمان مجلس عقدی به آن زيبائی نديده بوده ام. در آن جهان کوچک خورشيدکی روشن کرد و مرا بوسيد و دامادی پسرم را تبريک گفت و برای هميشه از نظرم رفت. در اين سال ها او را با «ره آورد» ش شناخته اند، نشريه ی پر مايه ای که او، با کمک دختر با وفايش، هر از چند گاه منتشر می کرد و مجموعه آن اکنون بخشی از تاريخ فرهنگ ماست. او هفته پيش، در سن هشتاد و پنج سالگی، در خانه خود و ميان کتابخانه شلوغش ديده از جهان فرو بست و، بقول شاملو، همچون قطره قطرانی به وسعت ابديت پيوست. من مطمئنم که در آينده بيش از اين ها از او خاهند گفت و يادش هميشه گرامی خاهد ماند. به که بايد تسليت گفت؟&lt;br /&gt;اسماعيل نوری علا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114755267346150983?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114755267346150983/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114755267346150983&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114755267346150983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114755267346150983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/05/blog-post_13.html' title='خاموشی يک کارگزار در ياد ماندنی فرهنگی'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114729967154278500</id><published>2006-05-10T14:58:00.000-07:00</published><updated>2006-05-10T21:53:08.496-07:00</updated><title type='text'>ره آورد طه از سرزمین نیل</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/1600/DSC00774.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/320/DSC00774.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;لوکسور- این روزها بازی آن هم مثل خودش مشهور است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/1600/DSC00851.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/400/DSC00851.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;امضای نجیب محفوظ هنوز محفوظه ومثل امضای شاملو به سرقت نرفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/1600/DSC00719.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/400/DSC00719.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نیل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114729967154278500?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114729967154278500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114729967154278500&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114729967154278500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114729967154278500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/05/blog-post_10.html' title='ره آورد طه از سرزمین نیل'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114659833963093599</id><published>2006-05-02T12:25:00.000-07:00</published><updated>2006-05-02T12:42:56.840-07:00</updated><title type='text'>داستان پادشاه سیاه پوش یا شهر مدهوشان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;( برگرفته ازهفت پیکرنظامی با مدد از صادق هدایت)&lt;br /&gt;ای کاش تصویری زیبنده این متن می‌یافتیم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#009900;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;بانویی حکایت میکند که:&lt;br /&gt;درقصرپادشاه نیک نهاد خوشبختی به خدمتگزاری روزگار میگذراندم. پادشاه در کشورداری آنچنان بساط عدل و داد گسترده بود که گرگ ومیش در کنار هم از یک چشمه آب می‌نوشیدند. روزی از روزها پادشاه با عجله یکی از نزدیکان خود را به طور موقت به جانشینی برگزید وناپدید شد. مدتها گذشت تا اینک روزی  بی هیچ مصیبتی به جای قبا وردا وکلاه زرنگار پادشاهی سراپا سیاه‌پوش وافسرده به قصر برگشت و اگرچه تا زنده بود هم‌چنان به شیوه‍ی گذشته کشورداری کرد ولی هیچگاه جامه‌ی سیاه از تن بدر نکرد. سالها گذشت. یک شب که اورا بیشتر از همیشه نسبت به خودم با محبت تر احساس کردم واو از جور زمانه لب به شکایت گشوده بود ازاو پرسیدم که علت افسردگی وسیاه پوشی وی چیست؟ با اندکی تامل در حالی‌که آه سردی از سینه برمی‌کشید، گفت: "می‌دانی که قبل ازعزیمتم در میهمان‌سرای قصرهرمسافر یا غریبه‌ای را که ازاین نواحی میگذشت به میهمانی می‌پذیرفتم و پس ازمراحم میهمان نوازی از او میخاستم حکایت خیش را برایم باز گوید. تا روزی مرد سیاه پوشی از گرد راه رسید.&lt;br /&gt; براو محبت ها کردم وازاو داستانها شنیدم. هنگامی که برای خداحافظی به نزدم آمد از او علت سیاه پوشی‌اش را پرسیدم. سراپا به لرزه در آمد وگفت ای پادشاه بزرگ از این سخن بگذر. اصرار کردم. نتیجه نداد. اصراررا مکرر کردم . گفت:"راز این سیاه پوشی تنها نزد کسی است که چون من سیاه پوش است". کاراصرارمن به التماس کشید و او از بی قراری من شرمگین شد وگفت: "در چین شهری است به نام شهرمدهوشان که مردمانش همه به علت مرموزی سیاه پوشند. هر کس پی به راز آنها ببرد او نیزسیاه پوش میشود." واضافه کرد که: "اگر سر از تنم جدا کنی بیشتر ازاین چیزی نخاهم گفت". او رفت ومرا در شگفتی وشیدایی به جا گذاشت. چندی به صبرگذراندم ولی روز به روزبی قرارتر میشدم . از هر کس از شهر مدهوشان سوال می‌کردم نتیجه‌ای نمی‌گرفتم. شیدایی چنانم کرد که نیمی ازخزانه‌ی پادشاهی را برداشتم وروانه‌ی کشور چین شدم. پرسان پرسان به شهر مدهوشان رسیدم. شهری در نهایت زیبایی ومردمانی خوش قد وقامت سربه زیر و سرتا پا سیاه پوش. یک سال در آنجا ماندم ودر این مدت از هرکس احوال شهر راپرسیدم با بی اعتنایی از من گذشت. با قصاب جوانمردی دوستی گرفتم و پیوسته به هر بهانه‌ای از ثروتی که همراه داشتم بدو بخشیدم تا جایی که روزی برای رهایی از رنج مدیونی، مرا به میهمانی به سرای خود خاند ومحبت ها کرد وهمه‌ی آنچه به او داده بودم نزدم آورد وگفت:"آنچه در حق من کردی خداوندان در حق بندگان کنند. میخاهم سبب این همه بزرگواری تورا در حق خود بدانم."&lt;br /&gt;در همان مجلس به آنچه داده بودم افزودم. گفت: "از من چیزی بخاه، اگر چه میدانم نمی‌توانم بخشایش تو را جبران کنم". داستان خودم را سر تا پا  واشتیاقم را در فهم علت سیاه پوشی اهالی شهربرایش بازگفتم.&lt;br /&gt;با شنیدن آن، مرد قصاب ساعتی چون گوسفندی گرگ دیده رمیده دل وشرم زده سربه زیر افکند. پس از چندی به خود آمد وگفت: "آنچه را که نمی باید بپرسی پرسیدی. سوال تو را پاسخ خاهم داد که مدیون توام، اما بدان که خود خاسته‌ای". این بگفت ودست مرا گرفت ودور از انظار به ویرانه‌ای برد. سبد بزرگی را که آنجا بود به من نشان داد و گفت :"اگر میخاهی جواب سوالت را بیابی بروودرآن سبد بنشین.آنگونه کردم .دیری نپایید که پرنده‌ی بزرگی ظاهرشد و سبد را به منقار کشید و در آسمان به پرواز درآمد. ترس و وحشت و هول وهراس سراسر وجودم را در بر گرفته بود. یاد دیار و پادشاهی خود افتادم از کرده‌ی خود پشیمان بودم ولی سودی نداشت. در اوج آسمان می‌لرزیدم و در دل آنچه را بر من میگذشت دامی میدانستم که قصاب در راهم گذاشته تا به این وسیله بقیه‌ی ثروت مرا صاحب شود. چاره‌ای نبود جز آنکه چشم بر هم بگذارم و خود را بدست سرنوشت بسپارم. مدتها مرغ مرا در آسمان میبرد ودرست هنگامیکه همه‌ی امید هایم ناامید شده بود احساس کردم که پرنده دارد فرود می آید.&lt;br /&gt;چیزی نگذشت که مرا در سبد به زمین گذاشت وپر کشید ورفت.چشم که گشودم خودم را دربهشتی یافتم که زمینش از حریزسبزی پوشیده بود. به جای شن وماسه، دانه‌های ریزودرشت یاقوت ومروارید همه جا پراکنده بود. در رودها عطروگلاب وعنبرجریان داشت. شاخه‌های درختان زیربار میوه‌های بهشتی خم شده بودند. رایحه‌ی دل انگیزگل‌های رنگارنگ در هوا موج می‌زد واز چشمه‌هایی که از سنگهای فیروزه‌ای ساخته شده بود آبی میجوشید که چون دانه‌های مروارید روی هم می‌غلطیدند. به درختی تکیه داده آنچنان محو تماشای آن همه زیبایی بودم که همه چیز را فراموش کرده بودم. نسیمی وزید و باخود ابری را آورد. ابری که نم نمک بارید وهمه جا را مرطوب کرد. نرمک نرمک شب فرا رسید وچادر سیاهش را پهن کرد. هلال نازک ماه و ستارگان در عمق لایتناهی آسمان میدرخشیدند. سپس از کرانه های افق  هاله‌ی نوری برآمد که به سوی من می آمد. هاله‌ی نور که به نزدیکی من رسید از میانش صفی از حوریان بهشتی سر برآورند یک از یک زیبا تر. در حالیکه هر یک شمعی در دست داشتند بانویی را در میان گرفته بودند. حوریان تخت زرینی را بر پا کردند. بانو با ناز وکرشمه برآن نشست، کفشهایش را که چون نقره برق میزدند ازپا در آورد و تورنازکی را که به چهره داشت پس زد. از پس آن آفتابی برآمد که ازدرخشش آن تاریکی شب با شرمساری گریخت.&lt;br /&gt;اویک موجود زمینی نبود.&lt;br /&gt; یک جسم خاکی نمیتوانست بار سنگین آنهمه زیبایی را تحمل کند.&lt;br /&gt;زیبایی او یک زیبایی معمولی نبود. اندام نازک وکشیده‌اش را که با خطی متناسب از شانه بازو پستان‌ها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین میرفت، پیراهن سیاه چین خورده‌ای در بر گرفته بود  که چسب تنش بود لبخند مدهوشانه وبی اراده‌ای گوشه‌ی لبش خشک شده بود. گویی نگاه چشم‌های مهیب افسونگر و مضطرب ومتعجبش به انسان سرزنش تلخی میزد واز آنها یک فروغ ماوراء طبیعی میتراوید. گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای پیوسته و لبهای گوشتالوی نیمه بازداشت. هرچه بود مثل یک منظره ی رویایی افیونی به من جلوه کرد.&lt;br /&gt;لختی گذشت. بانو به یکی ازمحرمان درگاه گفت: " به نظر میرسد غریبه ای در این حوالی باشد  او را بیاب وبه نزد من آر". وی بیامد مرا بیافت دستم بگرفت ونزد بانو برد. چون به آستانه‌ی درگاهش رسیدم به رسم ادب به خاک افتادم وزمین بوسه دادم. دستور داد برخیزم. ایستادم. فرمان داد کنارش بنشینم. عرق شرم به پیشانیم نشست. فرمان مکرر کرد. دوحوری دستانم بگرفتند وکناربانو بنشاندند. به فرمان او لذیذترین غذاها وگواراترین شربت‌ها را آوردند. بخوردیم و بنوشیدیم.&lt;br /&gt;مطربان بیامدند ودل انگیزترین نغمه را نواختند وزیبا ترین ترانه ها راخاندند.&lt;br /&gt;سپس ساقی بیامد وما را باده آنچنان بداد که به نیروی عشق وعذر شراب، برما آن برفت که بر رطلیان گران می رود. چون مدهوشی بمن دست بداد، بانو مرا با زیبا ترین حوری درگاهش به بستر فرستاد. چون از خاب برخاستم، سروتن بشستم تا شب فرا رسید وبانو مرا به ضیافت دیگری بخاند .هر آنچه در ضیافت اول گذشته بود در ضیافت‌های بعد ازآن تکرار شد. دیگر از عشق بانو سر از پا نمی‌شناختم. در یکی از همین ضیافت‌ها در اوج مستی از او طلب وصال کردم .پاسخ داد من از آن تو هستم مشروط بر اینکه تا مدت مقررخود دار باشی وصبر پیشه کنی تا نهان مرا بشناسی. در ضیافت‌های بعدی اورا می‌بوییدم ومی‌بوسیدم واز غم ناتوانی در دست یابی به وصال او حالت ماهی را در تابه داشتم. روز به روزطاقتم رابیش ترازروز پیش از دست می‌دادم .ودر هر ضیافتی که پیش می آمد عنان تمنا بیشتر وبیشتر از دستم می‌رفت .درآخرین ضیافت دیو تمنا رسن بریده به میدان آمده بود. گفتم بانو وصال تو می‌خاهم ودیگر هیچ نمی‌خاهم یا مرا به وصال خود برسان یا فرمان به قتلم بده! گفت: "حال که چنین می‌خاهی چشمهایت را ببند هر وقت آماده شدم می‌توانی به وصال من برسی.&lt;br /&gt;چشمهایم را بستم. لحظه ای گذشت .گفت چشمانت را باز کن.&lt;br /&gt;چشم که باز کردم خودم را در آن ویرانه درهمان سبدی دیدم که در آن نشسته بودم.&lt;br /&gt; دوست قصاب سیاه پوش من لباسهای سیاهی را که هم اکنون در بر دارم در سینی بزرگی کنار من نهاد. آن را پوشیدم  و اندوهگین و دلتنگ به قصر بازگشتم.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114659833963093599?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114659833963093599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114659833963093599&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114659833963093599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114659833963093599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='داستان پادشاه سیاه پوش یا شهر مدهوشان'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114571995361986524</id><published>2006-04-22T08:06:00.000-07:00</published><updated>2006-04-22T16:33:56.340-07:00</updated><title type='text'>برای جان، که بی شائبه هدایت را دوست دارد</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/1600/T40.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/320/T40.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای ما مردم عادی بسیار پیش آمده که قادرنباشیم ظاهرکسی را که دوست داریم توصیف کنیم وبه طبع این عدم توانائی هنگامی برجسته میشود که وی را ندیده باشیم وازمیان رفته باشد.&lt;br /&gt;اگرچه با استفاده از علوم جدیدبازسازی چهره ی در گذشتگان تا حدودی امکان پذیر شده ولی به نظرمیرسد آرزوی شنیدن وصف نزدیک به واقعیت چهره ورفتاربزرگانی چون حافظ وسعدی وخیام و .....فردوسی، جزء چیزهائی باشد که ما باید باخودبه گورببریم!!!&lt;br /&gt;ولی درمورد افرادی که نزدیکتربه مازیسته اند موضوع اندکی فرق میکند.چه اگرآثار به جا مانده از آن عزیزان تاحدودی مارا به دنیای ذهنی وفکری آنها نزدیک میکند. نقاشی چهره وعکسهای به جامانده ی آنها ما را به خصوصیات ظاهری آنها نزدیکتر میکند. ولی دراین مورد اگر چنانچه بزرگ ِ دانای ِرازی شخص موردنظرمارادیده وبی غرض ومرض مستقیما ً به توصیف چهره ورفتار وی پرداخته باشد بی شک در توصیف وی کمک بیشتری می تواند به ما بکند. از دریچه ی چنین چشمان حقیقت جوئی است که ما میتوانیم واقعیت را بهتر ببینیم.&lt;br /&gt;حال که چنین است بیائید سالها به گذشته برگردیم واز منظراستاد گرانقدر"دکترمحمد علی اسلامی ندوشن"در جریان توصیف چهره ورفتار ِ تاثیر گذارترین داستانسرای نامدارایران قراربگیریم در حالیکه به گفته ی استاد بیش از یک میز بین آن دو فاصله نبوده است. گوش به توصیف کسی بسپاریم که در صحنه ی ادبیات صد ساله ی اخیر ما شاخص تر از همه خواهد ایستاد وبعیدنیست زمانی که بعضی از شهرت های کاذب -هیجانی وسیاسی از نفس بیفتد وسیا پیسه های قلمی از صحنه محو گردند او همچنان بر تارک ادبیات ما وجهان بدرخشد. ازیرا که وی بی شک در ردیف استعداد های بزرگی چون نیچه/شوپنهاور/نروال وکافکا قرار میگیرد که همگی به شکلی در دریافت اندیشه ی جهانی دگر اندیش بوده اند. اینجا در کافه فردوسی دور میزی عده ای گرد آمده اند که از فروبستگی رضا شاهی رهائی یافته وچون مرغانی به نظر میرسند که از تاریکی بدر آمده ولی هنوز چشمشان به روشنائی عادت نکرده است!&lt;br /&gt;"صادق هدایت"فرد برجسته ی این جمع کوچک است.نوعی رمیدگی وغربت در سراپایش دیده میشود.از طبایعی که نا آرام ِ ابدی هستند ودر هیچ نقطه ی خاک وهیچ دوران احساس آسایش نمیکنند واز این روهمیشه در نوعی حسرت گذشته به سرمیبرند. گوئی در وجودش دو چیز با هم تلاقی کرده وسرانجام ا ُخت شده یکی حزن وانکسار ایرانی ودیگری بدبینی ِ رمانتیک مآب فرنگی به شکلی که هستیش رااز مشکل پسندی وبدبینی سیراب کرده است . شاید برای این انسان نیمه فرنگی نیمه ایرانی "صوفی فرنگی"تعریف رسائی باشد.&lt;br /&gt;دلزده از استبداد وابتذال حکومتی وذاتا ً تجدد مآب که بیزاری وتحقیرِ خودرا نسبت به نالایقان ِصاحب مقام جاه طلب وپولدارها ومتقلب ها ودوروها وخلاصه دنیا دارانی که میخواهند از شتر قربانی ایران سهمی عاید خود کنند پنهان نمی کند!!! آنچنان فردی که از کسی خورده برده نداشته باشد ونه چشمداشتی وبا بی حسابگری به همان سبکی که دلخواهش باشد زندگی کند آنگونه که کسی را دربرابر خود بی تفاوت نگذارد-عده ای ربوده ی او باشند وبرخی اورا جدی نگیرند ویا از او بدشان بیاید.&lt;br /&gt;از ابتذال خواص وعوامیت عوام رنج ببرد وبه همین جهت از طعنه زدن وگاه شوخی های تلخ در این باره ابا نداشته باشد ولی در درون خود نسبت به مردم دلسوزی ودوستی داشته ودر عین حال آنان را در عوامیت لج آور خود گناهکار هم بداند. واز واژگونی کارها عمیقا ً متاسف باشد. به اندازه ی کافی در آمد داشته باشد که زندگی ساده وقناعت آمیزی را بگذراند به آن اندازه که یک زندگی دم غنیمتی ساده را اقناع کند وبه هیچ وجه اهل تعین وهوس هم نباشد. در زندگی کاری جزخواندن ونوشتن نداشته، همه ی وقتش صرف یادگرفتن واندیشیدن شده باشد .خودش باشد بی هیچ تقلید وتصنع با کسی رودربایستی نداشته صریح وبی پروا از شوخی های تند ابا نداشته باشدوهر کس با دیدن او به یاد نیستی بیفتد!!!&lt;br /&gt;به هر رو کسی را ببینی که گویا از دنیای دیگری آمده وشبح وار در خیابانهای تهران در گذر است.محجوب ومودب واستاد طنزگوئی وگه گاه آهنگ ِ آهنگ سازان غرب را سوت بزند .ظاهری لاابالی وبی اعتنا وزمخت داشته نهال شکننده ای را در ذهن مجسم کند.هنگام راه رفتن شانه اش را بالا بیندازد وخودرا تکان دهد.&lt;br /&gt;عادت داشته باشد روی میز انگشت خودرا به حالت نوشتن به حرکت درآورد وبدینگونه کلماتی را تجسم دهد واین عادت نشان دهد که رشته ی زندگیش به نوشتن متصل است. اصالت را نزد مردم ساده بجوید واز تکلف ادبا بیزارباشد. حالت شانه بالا انداز کم اعتنا داشته لباس ساده وبی تکلف بپوشد-کت وشلوار دورنگ و کراواتی ساده که گوئی فقط برای رفع تکلیف است!!!سرووضعی نظیف ومرتب داشته شلختگی در هیئت وحرکاتش دیده نشود ودر گفتارش اصطلاحات زبان عامیانه را درست وبه جا به کار ببرد!!!&lt;br /&gt;پیکرش لاغر وشانه ها آنچنان نحیف که گوئی بار قرون را بر پشت دارد. صورت مثلثی شبیه پروانه وچشم های عسلی-مو های نرم نیمه بورگربه مانند که به عقب شانه کرده-بشره ی سفید که سبزی خواری آن را بی رنگ کرده-نگاهی که از زیر عینک کمی ا ُریب بنماید ولطف ونافذیت را در خود جمع داشته باشد.و دود سیگار را از لای سبیل زردش بیرون بدهد.دستی که سیگاری میان دو انگشت دارد شاخص ترین عضو بدنش باشد. از این رو که، مینویسد.&lt;br /&gt;به اینها دلزدگی، فرسودگی، حیرانی و بریدگی از همه ی باورها و تنهائی ولغزندگی ِ بر زمین را اضافه کنید!!!&lt;br /&gt;مجموعه ی این حالات گذشته از تاثیرژنتیک، حکایت از برخورد دو فرهنگ شرق وغرب در وجودش داشته باشد که این دو در نزد او سازشگر ناسازگار شده حالت نگران وبی پناه وبی آزارش او را به کودک پیری شبیه کند!!! آنگونه که در پایان کارش –حالتش از مرگ خبر دهد وشبیه شده باشد به ناخدای سرگردان "واگنر"که تنها یک عشق بزرگ بتواند اورا تجات دهد وآن هم نباشد!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114571995361986524?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114571995361986524/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114571995361986524&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114571995361986524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114571995361986524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/04/blog-post_22.html' title='برای جان، که بی شائبه هدایت را دوست دارد'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114551952143648287</id><published>2006-04-20T00:48:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T00:52:01.450-07:00</updated><title type='text'>بیل کلینتون و شب آخر کاخ سفید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کلینتون درخاطراتش مینویسد: شب آخر در دفتر اووال که در آن موقع خالی بود، به یاد صندوق شیشه ای افتادم که روی میز قهوه بین دو کاناپه، چند پا آن طرف تر نگه می داشتم. محتوی آن، سنگی بود که نیل آرمسترانگ در سال ۱۹۶۹ از کره ماه آورد. هر زمان که مشاجرات در دفتر اووال بدون دلیل شدت می گرفت، سخنان حاضران را قطع می کردم و می گفتم: "آن سنگ را می بینید؟ ۶/۳ میلیارد سال عمر دارد. همه ما رفتنی هستیم. بیایید آرام باشیم و به کار خودمان ادامه دهیم."&lt;br /&gt;سنگ ماه به من، دیدگاهی کاملا متفاوت در مورد تاریخ و اصطلاح "دراز مدت" می داد. حرفه ما ایجاب می کند که خوب و تا حد امکان با طول عمر بیشتر زندگی کنیم و به دیگران کمک کنیم تا آنها نیز همین کار را انجام دهند. چه اتفاقی بعد از آن رخ می دهد و دیگران با چه دیدگاهی به ما نگاه می کنند، از کنترل ما خارج است. رودخانه زمان، ما را با خود می برد. آنچه داریم، یک لحظه است. دیگران باید قضاوت کنند که آیا من همه تلاش خود را به کار برده ام یا نه. هنگامی که به اقامتگاه برگشتم تا کمی بیشتر آنجا را مرتب کنم و لحظاتی را با هیلاری و چلسی بگذرانم، تقریبا صبح بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114551952143648287?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114551952143648287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114551952143648287&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114551952143648287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114551952143648287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/04/blog-post_20.html' title='بیل کلینتون و شب آخر کاخ سفید'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114504735721378411</id><published>2006-04-14T13:17:00.000-07:00</published><updated>2006-04-14T13:42:37.223-07:00</updated><title type='text'>برنمیداردشراکت ملک تنگ بی غمی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/1600/stork-5.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1492/1368/400/stork-5.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برنمیداردشراکت ملک تنگ بی غمی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زین سبب اطفال دائم دشمن دیوانه اند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;(صائب تبریزی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درحافظه زندگی-داستان به هم وابسته ی تقا بل طفل ودیوانه- قدمتی به درازای عمر بشر دارد! بسیاری ازاندیشمندان شعرا و هنرمندان در آثار خود به این دو پرداخته اند !مردم عادی اطفال و دیوانگان را از یک قماش به حساب می آورند. به هر روی کمتر کسی است که با گذار از دوران خوش طفولیت بقیه ی عمر را در حسرت وحرمان آن به سر نبرده باشد ! وعاقلی نیست-که به هنگامه ی رنج وبلا- دیوانه یا طفل بازیگوشی را دیده باشد- وبه حال او غبطه نخورده باشد.به هرحال طفولیت ودیوانگی هزاران بارنکوهیده و تمسخر-ستا یش وتمجید- پذیرفته ورد شده ولی داستان جذاب جدال آن دو ادامه یافته است .تا بدانجا که گفته اند:&lt;br /&gt;بدبختی از بس که در این شهر رواج است!&lt;br /&gt;دیوانه به راهی رودوطفل به راهی!&lt;br /&gt;یعنی اینکه اگر حالت عادی باشد و بدبختی بگذارد طفل دست از سردیوانه برنمیدارد! حالا نظر به اینکه هرپدیده ی ماندگاری رازی در خود نهفته دارد باید دید راز تداوم جدال پایان ناپذیر طفل با دیوانه چیست.همه ی سعی شاعرنازک خیال ما صائب تبریزی بیان زیرکانه وشاعرانه ی این راز زیباست!&lt;br /&gt;میفرماید:&lt;br /&gt;"طفلان پادشاهان بی تخت وتاج سرزمینی هستند که خالی از غم واندوه ونگرانی است حالا که میبینند کس دیگری پیدا شده و میخواهد با آنها کوس برابری بزند وشاید در بی غمی دست بالاتری هم از آنها داشته باشد برای اینکه سرای بی غمی در انحصار آنها باشد او را میرانند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114504735721378411?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114504735721378411/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114504735721378411&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114504735721378411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114504735721378411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='برنمیداردشراکت ملک تنگ بی غمی'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-114183296731503471</id><published>2006-03-08T07:35:00.000-08:00</published><updated>2006-03-08T07:49:27.346-08:00</updated><title type='text'>زنان باید تصمیم ساز شوند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt; &lt;strong&gt;مطالب زیر رو محمدعلی ابطحی توی سایتش گذاشته بود. دزدیدیمش و آوردیمش و گذاشتیمش توی یادداشتهای دوستان شما.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روزهای مختلفی در سال به نام روز زن نامیده می شود. در ایران، روز میلاد حضرت زهرا (س) روز زن نام دارد. امروز روز جهانی زن است. سازمان های زیادی در سطح بین المللی به مسئله ای به نام زن اهتمام دارند و در کنار حقوق بشر که طبعا حقوق زن و مرد را شامل می شود، مقوله حقوق زنان نیز جداگانه مطرح می گردد. همه این نامگذاری ها و این سازمان ها و عناوین حقوقی که زن را از مرد جدا می کند، نشانه آنست که در سطح جهانی "زن" دچار تبعیضی است که حتما مردان خالقان این تبعیض ها هستند.&lt;br /&gt;زنان در ایران در اتحادی اعلام نشده، بسیاری از حقوق خود را دنبال می کنند. راههای بسته فراوانی را با همت خود باز کردند و سختی های زیادی کشیدند. ولی با همه مشکلاتی که تحمل کرده اند استوارتر و منسجم تر از گذشته دنبال حقوق اجتماعی خود هستند. مهم ترین تبعیض جدی در جامعه ایرانی جلوگیری از کاندیداتوری زنان در پست ریاست جمهوری و یا مجلس خبرگان و عدم بکارگیری آنان در پست وزارت است. در حقیقت این تبعیض ها باعث می شود که در تصمیم سازی کشور نیمی از جامعه که در مجموع سواد بیشتری از مردان دارند و احساسات انسان مدارانه آنان طبیعتا می تواند پاسخگوی خشونت فعلی شود و مشکلات بیشتری هم دارند، در سیاست گذاری سهیم نباشند و فقط سیاست های مردان را اجرا کنند و فقط به صورت تشریفاتی در بعضی از مراکز دولتی حضور یابند. اینکه دولتمردان کنونی و قبلی استدلال می کردند که در میان جامعه زنان، مدیران قوی و اجرائی وجود ندارد، خود یک قضاوت کاملا دور از انصافی بود، زیرا ما مردان هیچوقت زمینه تجربه کارهای مهم را برای زنان مهیا نکردیم، ولی از آنان توقع مدیران باتجربه داشتیم، ضمن آنکه همیشه یادمان رفته که خود ما مردان، چه اشتباهات سرنوشت ساز و بزرگی در اداره کشور داشتیم و چون مرد بودیم، هزینه اش را بر جامعه تحمیل کردیم تا زنان در مراکز اصلی سیاستگذاری کشور نباشند. زنان حتی برای دیدن مسابقه فوتبال باید لگد یک فرد ساده نیروی انتظامی را شاهد باشند.&lt;br /&gt;روز جهانی زن بر زنان دنیا مبارک باشد. به این امید که زن هم مثل مرد به حقوق خود دست یابد و تبعیض ها از بین برود و روز جهانی و منطقه ای زن حذف شود، همچنان که روز مرد در هیچ تقویمی وجود ندارد.   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-114183296731503471?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/114183296731503471/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=114183296731503471&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114183296731503471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/114183296731503471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='زنان باید تصمیم ساز شوند'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-113992859539805744</id><published>2006-02-14T06:43:00.000-08:00</published><updated>2006-02-14T06:49:55.416-08:00</updated><title type='text'>سپندارمزگان، روز عشق در ایران باستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt;متن زیر توسط دوستی به دستم رسید که از سایت زنده رود دات کام گرفته است. بی مناسبت ندیدم که شما هم فیض ببرید. از دوستان این سایت هم برای این روشنگری سپاسگزارم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."&lt;br /&gt;اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!&lt;br /&gt;شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!&lt;br /&gt;همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!&lt;br /&gt;اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.&lt;br /&gt;سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!&lt;br /&gt;جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!&lt;br /&gt;همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.&lt;br /&gt;چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"&lt;br /&gt;اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!&lt;br /&gt;جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.&lt;br /&gt;سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.&lt;br /&gt;"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!&lt;br /&gt;براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.&lt;br /&gt;پس بیایید كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-113992859539805744?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/113992859539805744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=113992859539805744&amp;isPopup=true' title='55 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113992859539805744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113992859539805744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='سپندارمزگان، روز عشق در ایران باستان'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>55</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-113560900819096784</id><published>2005-12-26T06:53:00.000-08:00</published><updated>2005-12-26T06:56:48.200-08:00</updated><title type='text'>یادداشتی از مانی نی نی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به همه عشق بورز به تعداد کمي اعتماد کن و به هيچ کس بدي نکن." اسپینوزا "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواهم عروسک وار زندگي کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند تا اگر دلم را کسي شکست چيزي احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگي برخوردم بي پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکي بيش نيست پناه آورم . اما نه ..... چه خوب است که همين انسان خاکي باشم اما سنگ به سرم نخورد، کسي دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پاي درنياورد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-113560900819096784?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/113560900819096784/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=113560900819096784&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113560900819096784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113560900819096784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2005/12/blog-post_26.html' title='یادداشتی از مانی نی نی'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-113447883259766910</id><published>2005-12-13T04:57:00.000-08:00</published><updated>2005-12-13T05:00:32.606-08:00</updated><title type='text'>بیست و سه هزارروسیصدو شصت روز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;هر شب با صدای ترانه ای از خونه همسایه خوابم می بره . یه موقع هایی که بادقت گوش می دم میبینم که صدای خودمه که از اونجا میاد ؟ میتونی بگی اون کیه ؟ من الان دقیقا 23360روزه که دنبال جواب این سوالم . کمکم کن. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-113447883259766910?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/113447883259766910/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=113447883259766910&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113447883259766910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113447883259766910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='بیست و سه هزارروسیصدو شصت روز'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-113189699942635028</id><published>2005-11-13T07:45:00.000-08:00</published><updated>2005-11-13T07:49:59.436-08:00</updated><title type='text'>دو خط موازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;دو خط موازي زائيده شدند .&lt;br /&gt;پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد .&lt;br /&gt;دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .&lt;br /&gt;و در همان يك نگاه قلبشان تپيد.&lt;br /&gt;و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .&lt;br /&gt;خط اولي گفت:&lt;br /&gt;ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .&lt;br /&gt;و خط دومي از هيجان لرزيد .&lt;br /&gt;خط اولي گفت ميتونيم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .&lt;br /&gt;من روزها كار ميكنم ، ميرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .&lt;br /&gt;خط دومي گفت :&lt;br /&gt;من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .&lt;br /&gt;خط اولي گفت:&lt;br /&gt;چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!&lt;br /&gt;در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .&lt;br /&gt;و بچه ها تكرار كردند :&lt;br /&gt;دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند&lt;br /&gt;دو خط موازي لرزيدند.&lt;br /&gt;به هم ديگر نگاه كردند .&lt;br /&gt;و خط دومي زد زير گريه&lt;br /&gt;خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .&lt;br /&gt;خط دومي گفت شنيدي كه چي گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه&lt;br /&gt;خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .&lt;br /&gt;ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.&lt;br /&gt;خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .&lt;br /&gt;آنها از دشتها گذشتند ...&lt;br /&gt;از صحراهاي سوزان ...&lt;br /&gt;از كوهاي بلند ...&lt;br /&gt;از دره هاي عميق ...&lt;br /&gt;از درياها ...&lt;br /&gt;از شهرهاي شلوغ ...&lt;br /&gt;سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .&lt;br /&gt;رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .&lt;br /&gt;فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .&lt;br /&gt;پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .&lt;br /&gt;شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .&lt;br /&gt;ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .&lt;br /&gt;فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .&lt;br /&gt;و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :&lt;br /&gt;شما به هم مي رسيد&lt;br /&gt;نه در دنياي واقعيات!!!&lt;br /&gt;آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!&lt;br /&gt;دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند&lt;br /&gt;اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .&lt;br /&gt;« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند&lt;br /&gt;خط اولي گفت : اين بي معنيست .&lt;br /&gt;خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟&lt;br /&gt;خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .&lt;br /&gt;خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .&lt;br /&gt;يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .&lt;br /&gt;خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .&lt;br /&gt;خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم&lt;br /&gt;خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .&lt;br /&gt;و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش.&lt;br /&gt;نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !&lt;br /&gt;و آنها دو ريل قطاري شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت، سر دو خط موازي،&lt;br /&gt;عاشقانه&lt;br /&gt;به هم مي رسيد!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-113189699942635028?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/113189699942635028/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=113189699942635028&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113189699942635028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/113189699942635028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='دو خط موازی'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-112878011661305326</id><published>2005-10-08T06:51:00.000-07:00</published><updated>2005-10-08T07:06:25.366-07:00</updated><title type='text'>حدیث نفس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;strong&gt;پایان آن روز پاییزی که خورشید آرام آرام پشت کوهها فرومی نشست. پیرمرد همچون تندیس عقابی خسته با شانه هایی فرو افتاده وگردنی لاغروپشتی که دیگر خمیده بنظر میرسید روی صخره ی بالای تپه ی مشرف به شهر نشسته بود.&lt;br /&gt;به کجا نگاه میکرد؟به چه فکر میکرد؟من نمیدانستم .بعدها وقتی از تو پرسیدم گفتی:"تو از سرشت وخوی ناپایدار آدمی چه میدانی؟تواز فلسفه ی راز حیات بی خبری." دلم از سرسنگینی تو گرفته بود. که همیشه کارها را سخت میکردی و شرط فهم هر چیز ساده ای را به نبوغی نسبت میدادی که خودت مدعیش بودی. سالها از مرگ پیرمرد میگذشت وتو اورا میشناختی ولی دانسته هایت را از من دریغ می کردی، بد تر اینکه غروب سرد آن روز پاییزی مرا از خود راندی. تنها و بی خانمان بودم تنها تر وبی خانمان تر شدم .&lt;br /&gt;تنها قرص روانگردانی را که برایم باقی مانده بود بالا انداختم. از کوچه های تنگ و مه آلودی که مرا به گورستان میبرد گذشتم. گورستانی که پیر مرداز سالها پیش در آن خفته بود. باد آواز بریده بریده آوازه خوانی را با خود می آورد.&lt;br /&gt;دلم گرفته ولی دیده ام ز اشک تهی است&lt;br /&gt;چه آفتی است غمین بودن و نگرییدن&lt;br /&gt;عو عو سگی از دور شنیده میشد. نسیم خنکی گونه های گر گرفته ام را نوازش میداد. تلو تلو میخوردم. آسمان دور سرم میچرخید. پلک هایم سنگینی میکرد. دست ها وپا هایم به فرمانم نبودند. به زحمت روی سنگ گور پیر مرد نشستم. شبیه عقاب پیر خسته ای بودم با شانه های آویخته وگردن لاغر وپشتی که دیگر خمیده بود. با خود حدیث نفس میکردم: نگاهم در بطن بی قرار و سرگردان ذهنی آشفته خیره مانده است. ذهنی که روایت درگیری آن را با هزاران سوال بی جواب میتوانی بخوانی.&lt;br /&gt;نگاهی دوخته بر تهی بی انتهای چاه پرمخافت وملکوت پر ملال افسردگیهایم، پیش از اینکه به"صدای گامهای مرگ"خیره شده باشد، که پیرانه سری به چاره جویی جبران اشتباهاتی میگذرد که در میانسالی احساس گناهشان بما دست میدهد. گناهانی که در جوانی مرتکب شده‌ایم. گناهانی که بدنبال طغیان نوجوانی راه بر ما بسته اند وطغیانی که شیطنت معصومانه کودکی را به دنبال داشته است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-112878011661305326?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/112878011661305326/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=112878011661305326&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/112878011661305326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/112878011661305326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='حدیث نفس'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-17072778.post-112756344727156840</id><published>2005-09-24T05:01:00.000-07:00</published><updated>2005-10-04T03:47:26.900-07:00</updated><title type='text'>گل حسرت</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:georgia;"&gt;کلمه" حسرت" ازچه زمانی به زندگی من راه یافت؟ نمیدانم. ولی این را میدانم که از دیر باز این کلمه با رشته ای نا مریی به عمق جانم گره خورده بود. قطعاً بار معنایی آن از"افسوس خوردن"که در مدرسه بما یاد میدادند فراتر میرفت."افسوس خوردن"عادی ترین حالت پذیرفته‌ی زندگی بود. بطوری که گسترشش در پهنه‌ی وجودی ما جایی برای تعجب باقی نمیگذاشت. از آموزه های عرفانی- تنها واکنش و تراوش جدی ذهن ایرانی -آموخته بودیم: که نباید غم خوشبختی دیگران را خورد-وتازه مگر دیگران خوشبخت بودند؟ ومگرمیتوان برای زندگی برنده ی نهایی تصور کرد؟-آنچه را هم که از گذشته داشتیم آنچنان چنگی به دل نمی زد که به خاطر از دست دادنش زانوی غم بغل کنیم. همه اش دندان کشیدن به جگر خسته بود بی هیچ شکایتی .نه موضوع این حرفها نبود، تنها آنچه احساس میشد درد جانکاهی بود که عمق جانمان را میگزید و شگفتا که از بازگفتش در هراس بودیم. شاید پیوند ناگسستنی ما وحسرت از راه تجربه های ژنی از جرثومه ی نسل‌های گذشته بما رسیده باشد. شاید این کلمه مثل هزاران کلمه ی دیگر با معنی دیگری بجز آنچه در زندگی معمولی متداول است به زندگی ما راه یافته، حس شده ، به زندگی در آمده، قوام یافته ودر ته وجودمان رسوب کرده است.شاید حرف و حدیثش را باید مثل هزاران حرف و حدیث دیگر –یاد وخاطره -که محلی برای ثبت نمی یابند  با خود به گور ببریم . شاید چنین پاره های ناشناخته ی هستی آدمی در یک تهی بی انتها  در ژرفای عدم، چون غباری بر هم بنشینند، وشاید بشر روزی بتواند آنها را بیابد وبازسازی کند. تا شاید بدین وسیله بتواند به ناشناخته های وجود آدمی پی برده ، بستر رنجی را بیابد که بشراز آن گذشته است. هر چه هست بین این کلمه وکنه و نهفت پیوند آن با هستی ما باید رازی باشد.  این کلمه همیشه بار سنگین وباشکوه یک غم ازلی را به دوش من گذاشته که به تنهایی توانسته ام با پیکری خسته وپایی مجروح سنگینی آن را در خار زار زندگی تاب آرم. میگویند : در دنیا هیچ چیز از روح یک جوان شانزده ساله شاعرانه تر ولطیف تر نیست. بامداد زندگی چون صبح بهار است. هنوز گردش طبیعت نتوانسته است صفا و آرامش آسمانی آن را بر هم زند واز زیبایی دلفریبش بکاهد. من شانزده ساله بودم . در دبیرستان به ما گیاه شناسی درس میدادند. آنجا بود که در راسته ی گیاهان تک لپه ای برای اولین بار نام گل حسرت  را شنیدم. شادی و نشاط وجد وسرور کنجکاوی آن روز را هنوز از پس سالها از یاد نبرده ام. بعد از سالها جستجو رد پایی از گمشده ی خود را یافته بودم - حسرت نه -"گل حسرت"- که به رمز و راز- آن چه- مرا درگیر خود کرده بود می افزود. چیزی که بود در لای ولوی عکس هایی که از گیاهان هم تیره ی آن در کتابمان زده بودند  جای "گل حسرت"خالی بود. وقتی از دبیرمان پرسیدم: "چرا به آن "گل حسرت"میگویند ؟"اگر چه گفت: "نمیدانم"واز معدود کسانی بود که معنی وارزش و کاربرد کلمه ی"نمیدانم" را میدانست –ولی از مکث ونگاهش که از پنجره گذشت ودر ژرفای نا پیدای افق‌های دور نشست – دانستم که ضخمه به  تار موثری از تار های ساز وجودش زده ام. سالها بعد گیاه شناسی از درس های تخصصی ما بود که برنامه هایش نسبتا جدی اجرا میشد.در جزوه ی استاد پیشا پیش نام "گل حسرت"را یافته ، نشانه گذاری کرده بودم، وتشنه ی روزی که درسمان به آنجا برسد و رسید. فصل فصل برگریزان بود ودلم به حال برگهای تب خزان زده میسوخت ونور بی جان خورشید پاییزی وباد سردی که میوزید خبر از زمستان سرد وسیاهی میداد.استاد که گل حسرت را به زبان آورد ، اگر چه زود از آن گذشت ولی من توانستم در آن فاصله ی کوتاه سنگینی سکوتی را احساس کنم که چون شبی قیرگون هستی آدمی را در نیمه راه زندگی در بر میگیرد. او نیز جواب سوال "چرا به آن "گل حسرت"میگویند ؟"را نگفت. ولی به اصرار من روزی از کلکسیون خصوصی گیاهانی که گردآوری کرده بود گل خشک شده ی صورتی رنگی را به من نشان داد وگفت: "پسر به این میگویند گل حسرت"، "در سال دو بار گل میدهد اوایل بهار و اواخر پاییز""برو ودیگر حسرت "گل حسرت را نخور." او نمیدانست که من حسرت زده بودم. حسرت زده تر شدم. سالها گذشت-در ولایت ما زنانی هستند که اولین گیاهان خود روی خوراکی بهاره را میچینند و برای فروش به بازار می آورند. روزی روی سفره ی پهن وپر از گیاهان سبز پیرزنی دسته ای گل حسرت دیدم، مقابلش به زانو نشستم چون مومنی با دستها به نیاز گشوده در برابر قدیسه ای. گفتم:"مادر!این چه گلی است؟" گفت:"گل حسرت!" گفتم:"چرا به آن گل حسرت میگویند؟" گفت:" هی روله  گل حسرت عاشق گل سرخ بی، هی مگشت تا گل سرخنه پیا کنه. اول بهار وقتی میا گل سرخ همو در نیامه. ممیره، آخر پاییز هنی زنه ما ومیا ولی دیه گل سرخ رفته، سی ای وش مون ، "گل حسرت".حالا هر بهار وقتی که گل سرخ هنوز به گل ننشسته  وپاییز وقتی گل سرخ تازه پژمرده  سر به بیابان میگذارم "گل حسرت" ی می یابم و ساعت ها کنارش می‌نشینم.    شهریور 84&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/17072778-112756344727156840?l=after23.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://after23.blogspot.com/feeds/112756344727156840/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=17072778&amp;postID=112756344727156840&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/112756344727156840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/17072778/posts/default/112756344727156840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://after23.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='گل حسرت'/><author><name>MMB</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02034047949154986136</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
